بچه که بودم با خدایی که همه ی اطرافیانم صدایش می کردند آشنا شدم خدایی که دستان ما را محکم در دستانش می گیرد و بغض صدایمان برایش آنقدر دردناک است که زود جواب ناله هایمان را می دهد اما در مقابل خدای آتش و نفرت خدای درد و رنج ، خدای جهنم و سوزش . کم کم بزرگ شدم و خدایم هنوز خدای دیگران بود .خدای پدرم خدای مادرم و ...
آدمهای اطرافم همیشه خوب بودند و مهربان و یکرنگ ، تا اینکه یکروز دلم خواست کمی دنیایم را دستکاری کنم بزرگ شده بودم دلم می خواست ادمهای دنیایم هم زیاد و زیادتر شوند .
هدیه ی مادرم به من دل پاکم بود .دلی که همه را خوب و خدایی می دید شاید کمی ساده بودم که فکر نمی دانستم در این دنیای گرگی همه بره نیستند خیلی کسان بره نما َهستند .
آدمهایی را بی هوا وارد زندگی ام کردم و به ناگاه وارد دنیایی شدم به سیاهی همان آدمها . تا آمدم به خود بیایم خیلی شبیه انها شدم .
اما خوشحالم نه به خاطر اینکه آن آدمها در زندگیم تمام شدند ، خوشحالم از اینکه در حال دگرگون کردن دنیایم هستم .
حال هر چه شد شد و هر چه کردند کردند و هر چه گفته شد گفته شد چون من به خدای کودکی هایمان دوباره ایمان اوردم .
رو به کدام ساحلی شنا کنم
وقتی که
کوسه های دریا اینچنین با من مهربانند
مامان همیشه نصیحتم می کنند که دختر جان دوست پیدا کردن راحته اونی که سخته نگه داشتن دوست هست
یادمه اول دبستان قیافه ی بانمکی داشتم یک دختر تپل و سر به هوا با یک کیف قهوه ای که دوتا سگگ درشت روی کیف بود .
خانوم معلم من و نشوند میز دوم سالهای بعد فهمیدم خانوم معلم کلاس اولم بخت من و گره زده بود به میز اول چون تا آخر دوره تحصیل جای من میز دوم بود . از همون روز اول من دلم می خواست با اون دختر عینکی و لاغری که میز اول می نشست دوست بشم البته این اتفاق افتاد و من و الهه با هم دوست شدیم الهه خیلی از من درسخون تر بود .
از اون به بعد هر سال دوستان خوبی وارد زندگیم شدند حالا که سالهاست از بچگی ام میگذره به این نتیجه رسیدم دوستان خوبی که دارم موهبتی از طرف خدا هستند و من باید به خاطر وجودشون شکرگزار خدا باشم
و مراقب باشم از دستشون ندهم .
نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی
تا در میکده گریان و غزلخوان بروم