تبليغاتX
یک دسته اقاقی

 

بچه که بودم با خدایی که همه ی اطرافیانم صدایش می کردند آشنا شدم خدایی که دستان ما را محکم در دستانش می گیرد و بغض صدایمان برایش آنقدر دردناک است که زود جواب ناله هایمان را می دهد اما در مقابل خدای آتش و نفرت خدای درد و رنج ، خدای جهنم و سوزش . کم کم بزرگ شدم و خدایم هنوز خدای دیگران بود .خدای پدرم خدای مادرم و ...

آدمهای اطرافم همیشه خوب بودند و مهربان و یکرنگ ، تا اینکه یکروز دلم خواست کمی دنیایم را دستکاری کنم بزرگ شده بودم دلم می خواست ادمهای دنیایم هم زیاد و زیادتر شوند .

 هدیه ی مادرم به من دل پاکم بود .دلی که همه را خوب و خدایی می دید شاید کمی ساده بودم که فکر نمی دانستم در این دنیای گرگی همه بره نیستند خیلی کسان بره نما َهستند .

آدمهایی را بی هوا وارد زندگی ام کردم و به ناگاه وارد دنیایی شدم به سیاهی همان آدمها . تا آمدم به خود بیایم خیلی شبیه انها شدم .

اما خوشحالم نه به خاطر اینکه آن آدمها در زندگیم تمام شدند ، خوشحالم از اینکه در حال دگرگون کردن دنیایم هستم .

 حال هر چه شد شد و هر چه کردند کردند و هر چه گفته شد گفته شد چون من به خدای کودکی هایمان دوباره ایمان اوردم .




+ تاریخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 23:11 نویسنده رها |



 

رو به کدام ساحلی شنا کنم

 وقتی که

 کوسه های دریا اینچنین با من مهربانند 




+ تاریخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ساعت 22:26 نویسنده رها |



 مامان همیشه نصیحتم می کنند که دختر جان دوست پیدا کردن راحته اونی که سخته نگه داشتن دوست هست

یادمه اول دبستان قیافه ی بانمکی داشتم یک دختر تپل و سر به هوا با یک کیف قهوه ای که دوتا سگگ درشت روی  کیف بود .

خانوم معلم من و نشوند میز دوم سالهای بعد فهمیدم خانوم معلم کلاس اولم بخت من و گره زده بود به میز اول چون تا آخر دوره تحصیل جای من میز دوم بود . از همون روز اول من دلم می خواست با اون دختر عینکی  و لاغری که میز اول می نشست دوست بشم البته این اتفاق افتاد و من و الهه با هم دوست شدیم الهه خیلی از من درسخون تر بود .

از اون به بعد هر سال دوستان خوبی وارد زندگیم شدند حالا که سالهاست از بچگی ام میگذره به این نتیجه رسیدم دوستان خوبی که دارم موهبتی از طرف خدا هستند و من باید به خاطر وجودشون شکرگزار خدا باشم

و مراقب باشم از دستشون ندهم .








+ تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 19:35 نویسنده رها |



 

نذر کردم گر از این غم به در آیم روزی

 تا در میکده گریان و  غزلخوان  بروم






+ تاریخ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ساعت 19:18 نویسنده رها |